تهران زیر آتش بود اما چراغ یک خانه روشن ماند

تهران زیر آتش بود اما چراغ یک خانه روشن ماند

وقتی صدای سوت، سکوت شهر را می‌برید و خیابان‌ها یکی‌یکی خالی می‌شد، تصمیم‌ها دیگر ساده نبودند. بعضی رفتند و عده‌ای مانند مادران در چند قدمی انفجار، ماندن و زندگی در دل ترس را انتخاب کردند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: جنگ، هرکجا که آغاز شود، پیش از آن‌که به ویرانی برسد، به جان آدم‌ها نفوذ می‌کند؛ با ترسی که آرام و بی‌صدا از گلو بالا می‌آید و نفس را تنگ می‌کند. در چنین لحظاتی، انسان بیش از هر زمان دیگری به پایان فکر می‌کند؛ به این‌که مرگ، نه زمان می‌شناسد و نه مکان. اگر مهلت تمام شود، فرقی نمی‌کند کجا ایستاده‌ای. در دل همین فضای سنگین، روایت زنی شکل می‌گیرد که تصمیم می‌گیرد بماند؛ نه از سر بی‌خبری، بلکه از دل تردیدی که تمام شب با آن جنگیده است.

ترسی که باید گرم شود

او روایتش را از حرف‌های مادربزرگ آغاز می‌کند؛ از این‌که «ترس مزاج دارد» و اگر بالا بیاید، آدم را از پا می‌اندازد. برای همین است که در خانه‌های عزا، گرمی می‌پزند، آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند و خانه را خالی نمی‌گذارند؛ چون گرمای نفس آدم‌ها می‌تواند جان یخ‌زده را برگرداند. همین مفهوم ساده، برای او معنای تازه‌ای پیدا می‌کند وقتی خودش را در پناه مادر می‌بیند. جایی که می‌فهمد کنار هم بودن، فقط یک رسم نیست؛ یک ضرورت است برای زنده ماندن در دل ترس.

شب قبل، او و خانواده‌اش تصمیم گرفته بودند تهران را ترک نکنند. تصمیمی که ساده به نظر می‌رسد، اما پشت آن، جدالی طولانی با ترس و تردید پنهان است. تماس برادر، این تردید را دوباره زنده می‌کند؛ پیشنهادی برای رفتن، برای دور شدن از خطر. اما پاسخ او از جایی عمیق‌تر می‌آید: «اگر اینجا ایستادن و نرفتن را تمرین نکنم، پس فردا، وقت ظهور چطوری به پسرها بگویم سپری باشند برای امام؟ یادشان بدهم هرجا حمله شد، جانتان رابگیرید کف دستتان، الفرار؟»

میان صدای جنگ و دست‌های پدر

در این میان، صداها بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آیند؛ یا بهتر است گفته شود به گوش و جان می‌نشینند. صدای جنگنده‌ها، مانند سوهانی است که روح را می‌خراشد و اضطراب را تشدید می‌کند. در مقابل، صدای پدافند، برای او معنایی متفاوت دارد؛ شبیه دستی که در طوفان روی سرش قرار می‌گیرد تا از او محافظت کند. همین تضاد، فضای روانی روایت را شکل می‌دهد؛ جایی که جنگ، فقط انفجار نیست، بلکه تجربه‌ای است از صداهایی که یا فرو می‌ریزند یا نگه می‌دارند.

در خانه، او تلاش می‌کند همه چیز را عادی نگه دارد؛ چای دم می‌کند، بچه‌ها را نگاه می‌کند و به ظاهر، روزمرگی را ادامه می‌دهد. اما زیر این سطح آرام، اضطرابی پنهان جریان دارد؛ اضطرابی که خودش را در نگاه‌های کوتاه به پنجره و فاصله بچه‌ها نشان می‌دهد. وقتی شب از راه می‌رسد، ترس شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. دیگر مسئله فقط خود او نیست؛ سه کودکی هستند که به او پناه آورده‌اند. آن‌ها را در آغوش می‌گیرد، اما در دلش می‌داند که این آغوش، همه چیز را کنترل نمی‌کند.

در لحظه‌ای، میان دلبستگی و تسلیم، تصمیم می‌گیرد رها کند؛ نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه از سر اعتماد. زمزمه‌ای کوتاه، و سپردن همه چیز به خدا و خواندن ذکر دعای عهد: «اللّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ، وَالذَّابِّینَ عَنْهُ، والْمُسارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضاءِ حَوَائِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلِینَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامِینَ عَنْهُ، وَالسَّابِقِینَ إِلی إِرادَتِهِ، وَالْمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ…» این نقطه، یکی از عمیق‌ترین لحظات روایت است؛ جایی که انسان، محدودیت خود را می‌پذیرد. صبح اما همه چیز با یک عادت ساده شروع می‌شود. باز کردن پنجره. اما خیلی زود، واقعیت خود را یادآوری می‌کند؛ «جنگ است». همین یادآوری کوتاه، کافی است تا فضای عادی فرو بریزد و دوباره پنجره ها بسته شود و با کشیده شدن پرده‌ها سکوت تاریکی بر روی خانه چیره شود.

در میانه این وضعیت، اتفاقی کوچک مسیر روایت را تغییر می‌دهد: تب دخترک. در منطق جنگ، انفجارها مهم‌اند، اما در منطق مادر، تب یک کودک اولویت دارد. او به‌سرعت به دنبال دارو می‌گردد و وقتی نمی‌یابد، تصمیم می‌گیرد به خانه برود. خیابان، برخلاف همیشه، خالی است؛ سکوتی که بیشتر از هر صدایی آزاردهنده است. در همین سکوت، صدای سوتی ناگهانی فضا را می‌شکند. صدایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود و فرصت فکر کردن را می‌گیرد. اولین انفجار، او را میخکوب می‌کند. فقط نگاه می‌کند؛ به آسمانی که در چند ثانیه تغییر رنگ می‌دهد. با انفجار دوم، واکنش شکل می‌گیرد. بدنش می‌آموزد که این صدا چه معنایی دارد. و با سومین سوت، خطر به نزدیک‌ترین فاصله می‌رسد. دیگر جایی برای تردید نیست.

شهری که در حال فرار است

در میان این لحظات، صحنه‌هایی کوتاه اما ماندگار ثبت می‌شود: پدری که کودک را از سرسره جدا می‌کند، دختری که هنوز خیره به آسمان مانده، پسری که دست او را می‌کشد و می‌دود. شهر، در حال فرار است، اما هرکس به شکلی متفاوت. در این میان، او نیز تصمیم خود را می‌گیرد. دیگر به تب کودک فکر نمی‌کند؛ به بی‌پناهی آن‌ها فکر می‌کند اگر او بازنگردد. همین فکر، ترس را به نیرویی برای حرکت تبدیل می‌کند. با سرعت برمی‌گردد. دود به او نزدیک شده و هوا سنگین است، اما این‌بار، ایستادن معنا ندارد. تنها یک هدف وجود دارد: رسیدن.

وقتی به خانه مادر می‌رسد، سه کودک پشت در منتظر ایستاده‌اند؛ با چهره‌هایی رنگ‌پریده. در آغوش گرفتن آن‌ها، نقطه‌ای است که همه چیز برای لحظه‌ای متوقف می‌شود. اما این آرامش کوتاه است. هنوز باید نقش دیگری را ایفا کند؛ مادری که نه فقط محافظ، بلکه روایت‌گر هم هست. برای کودکان، آنچه اتفاق افتاده، به شکل دیگری بیان می‌شود. او از پیروزی می‌گوید، از پاسخ دادن، از قدرت. این تغییر روایت، نه برای پنهان کردن حقیقت، بلکه برای حفظ روحیه است. کودکان، با همین تصویر، شاد می‌شوند. فریاد می‌زنند، می‌دوند و امید را زندگی می‌کنند.

اما او، در خلوت خود، با آنچه دیده تنها می‌ماند. صداها هنوز در گوشش می‌پیچد، تصاویر هنوز زنده‌اند. نیاز دارد جایی برای آرام گرفتن پیدا کند. در اینجا، پناهگاه او نه دیوار است و نه فاصله؛ بلکه باور است. جمله‌ای که در ذهنش تکرار می‌شود، برایش نقش تکیه‌گاه دارد؛ راهی برای ادامه دادن. در نهایت، آنچه این روایت را شکل می‌دهد، نه فقط جنگ، بلکه واکنش انسان به آن است؛ واکنشی که در اینجا، با «ماندن» تعریف می‌شود.

گرمایی که باقی می‌ماند

در دل این تجربه، یک مفهوم بارها تکرار می‌شود: گرما. گرمای حضور، گرمای آغوش، گرمای کلمات. همان چیزی که مادربزرگ از آن گفته بود. جنگ، سرد است؛ اما آنچه انسان را زنده نگه می‌دارد، همین گرماهای کوچک است. گرماهایی که شاید به چشم نیایند، اما در لحظه‌های بحرانی، تعیین‌کننده‌اند. این روایت، در نهایت، نه فقط داستان یک شب جنگ، بلکه روایت ایستادن است؛ ایستادنی که از دل ترس عبور می‌کند و به امید می‌رسد.

منبع:

«زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد»/ روایت اسماء غفاری/ انتشارات مهرستان

تهران زیر آتش بود اما چراغ یک خانه روشن ماند

اضافه کردن دیدگاه

جدیدترین‌ مطالب