ریحانه اسکندری: امروز چهارم خردادماه، تقویم فرهنگی ایران برگ دیگری از تاریخ خود را ورق میزند تا زادروز مردی را گرامی بدارد که بزرگترین سد فیزیکی و فرهنگی هنر نمایش این مرز و بوم را شکست و برای نخستینبار به پرده نقرهای، قدرت تکلم به زبان مادری بخشید.
عبدالحسین سپنتا، روشنفکر، ادیب، پژوهشگر و کارآفرین فرهنگی که نامش در شناسنامه تاریخ سینمای ایران به عنوان خالق نخستین فیلم ناطق فارسی یعنی «دختر لر» ثبت شده است، شخصیتی فراتر از یک فیلمساز معمولی بود.
او در دورانی که جامعه ایران در تبوتاپ گذار از سنت به مدرنیته میسوخت، با درک نبوغآمیز از قدرت رسانه، سینما را از یک تفریح شاهانه و فرنگی به ابزاری برای بازیابی هویت ملی تبدیل کرد. با این حال، سرنوشت او آمیزهای تلخ از شکوفایی بینظیر ادبی در بمبئی و خزان خاموش و انزوای غریبانه در اصفهان بود؛ مردی که اولین کلمات را به سینمای ایران آموخت اما خود در دهههای پایانی عمر به کارمندی دفتری در کارخانهای نساجی بدل شد و مزارش نیز از طوفان بیمهری زمانه در امان نماند.
این گزارش، روایت متفاوتی است از فرودها و فرازهای شگفتانگیز مصلح فرهنگی و هنری که سینمای ملی ما همواره مدیون اراده پولادین اوست.
از تبار مترجمان قاجار تا مشق ادبیات در حجرهها
عبدالحسین شیرازی معروف به «عبدالحسین سپنتا»، در چهارم خردادماه سال ۱۲۸۶ خورشیدی در خیابان واگنخانه (خیابان اکباتان امروزی) تهران متولد شد. بستر خانوادگی او آمیزهای منحصربهفرد از تجدد غربی و مذهبی سنتی بود. پدرش، غلامرضا خان فرزند ابوطالب که به دلیل اقامت طولانی در شمال به «غلامرضاخان رشتی» نیز شهرت داشت، مردی مسلط به زبان انگلیسی بود که به عنوان مترجم رسمی طبیب مخصوص مظفرالدین شاه قاجار فعالیت میکرد.
همنشینی با دنیای غرب از طریق پدر، نخستین جرقههای تفکر مدرن را در ذهن عبدالحسین جوان روشن ساخت. از سوی دیگر، مادرش بانو شوکت شیرازی، فرزند شیخ فخرالدین شیرازی و برخاسته از خاندان با نفوذ مشایخ امامجمعه شیراز بود. بانو شوکت زنی فاضله، سخنور و عمیقا آشنا با ادبیات فارسی بود که شخصا تربیت ادبی و اخلاقی فرزندش را با تکیه بر دیوان مفاخر شعر فارسی بر عهده گرفت.
عبدالحسین در محیطی رشد یافت که علم و ادب حرف اول را میزد. او تحصیلات خود را در مدارس طراز اول تهران و اصفهان سپری کرد. حضور در مدرسه فرانسوی سنلوئی، مدرسه زرتشتیان تهران، کالج اصفهان و کالج آمریکایی تهران، از او جوانی چندزبانه، دنیادیده و مجهز به دانش نوین ساخت.
در سال ۱۳۰۶ خورشیدی، او در جستجوی نام خانوادگی جدیدی که نشاندهنده هویت پاک و باستانی وطن باشد، نام «سپنتا» به معنای مقدس و پاک را برگزید و با همان روحیه کاوشگر، بلیت سفر به شبهقاره هند را تهیه کرد تا مطالعات خود را در زمینه تاریخ و زبانهای باستانی ایران تکمیل کند.
هجرت به بمبئی؛ وقتی کتابخانهها برای آگاهی تودهها کوچک بودند
هنگامی که سپنتا در سال ۱۳۰۶ به بمبئی رسید، کانون پژوهشهای ایرانشناسی هند به شدت فعال بود. او به سرعت با چهرههای برجستهای نظیر «دینشاه ایرانی»، رئیس انجمن زرتشتیان ایران در بمبئی و از حقوقدانان ارشد هند، آشنا شد. تحت تأثیر این فضا و با تلمذ در محضر «بهرامگور انکلساریا»، استاد نامدار زبان پهلوی قدیم، سپنتا پژوهشهای عمیقی را در متون کهن آغاز کرد.
خروجی علمی این دوران، نگارش و ترجمه کتابهای ارزشمندی همچون «اخلاق ایران باستان»، «زرتشت که بود و چه کرد؟»، «نوآموز مزدیسنا» و «پرتوی از فلسفه ایران باستان» در سال ۱۳۱۱ خورشیدی بود. او همچنین با انتشار مجلاتی چون «دورنمای ایران» در سال ۱۳۰۷ و «پیام راستی» در بمبئی، تلاش کرد تا جامعه را از بند خرافات و جهل برهاند.

اما او به زودی با یک چالش عمیق روبرو شد؛ در جامعهای که بیش از نود درصد تودههای مردم بیسواد بودند، کتابها و مجلات علمی تنها در دسترس نخبگان اندک قرار میگرفت و پیام بیداری فرهنگی هرگز به تودهها نمیرسید. در همین دوران بود که جادوی تصویر و تولد سینمای ناطق در جهان، توجه او را جلب کرد. سپنتا با این باور که سینما قدرتمندترین ابزار برای سوادآموزی بصری و انتقال مفاهیم عمیق تاریخی به عامه مردم است، مسیر زندگی خود را از کتابخانهها به سمت استودیوهای فیلمسازی بمبئی تغییر داد. او پی برد که با زبان هنر تصویر، میتوان مفاخر ملی را به میان مردمی برد که توانایی خواندن ندارند.
حماسه «گلنار» و «جعفر»؛ معجزه سینمای فارسی در غربت
تا پیش از دهه ۱۳۱۰، سینما در ایران هنری صامت و وابسته به فیلمهای فرنگی با زیرنویسهای نادقیق بود که توسط پیشگامانی چون میرزا ابراهیم خان صحافباشی و خانبابا معتضدی معرفی شده بود. اگرچه تلاشهایی برای ساخت فیلمهای داستانی صامت مانند «آبی و رابی» و «حاجی آقا آکتور سینما» توسط آوانس اوگانیانس صورت گرفته بود، اما این آثار به دلیل نداشتن صدا و عدم همخوانی با فرهنگ بومی نتوانستند ارتباط عمیقی با تودهها برقرار کنند.
سپنتا برای حل این نقیصه، با «خان بهادر اردشیر ایرانی»، مأمور و مدیر استودیو مجهز «امپریال فیلم» در بمبئی وارد مذاکره شد. اردشیر ایرانی که تاجر باهوشی بود، ابتدا به دلیل ابهام در بازگشت سرمایه مردد بود، اما پس از مطالعات میدانی که سپنتا درباره تعداد سالنهای سینما و قیمت بلیتها در تهران انجام داد، راضی به سرمایهگذاری شد.
بزرگترین چالش ساخت این فیلم، یافتن بازیگر زن بود. به دلیل ساختار بسیار سنتی جامعه ایران در آن زمان، هیچ زنی حاضر نبود روبنده از چهره بردارد و روی پرده ظاهر شود. در هند نیز زنی که به زبان فارسی مسلط باشد یافت نمیشد. سرانجام، دست تقدیر «صدیقه سامینژاد» معروف به «روحانگیز» را سر راه سپنتا قرار داد.
او که همسر یکی از کارمندان استودیو امپریال فیلم بود و لهجه غلیظ کرمانی داشت، شجاعت حضور در این پروژه تاریخی را یافت. سپنتا برای همخوانی لهجه کرمانی او با نقش، سناریو را تغییر داد و داستان را به گونهای نوشت که شخصیت گلنار متعلق به ایلات باشد.
فیلمبرداری اثر پس از هفت ماه کار مستمر در فروردین ۱۳۱۲ به پایان رسید. این فیلم ۳۵ میلیمتری سیاه و سفید با سیستم صدابرداری نوری روی صحنه توسط بهرام ایرانی تولید شد. در ۳۰ آبان ۱۳۱۲ خورشیدی، پرده سینماهای مایاک و سپه در خیابان لالهزار تهران با اکران «دختر لر» صدا را به خود دید.
هجوم مخاطبان به قدری زیاد بود که فیلم ماهها بر روی پرده ماند و رکوردی بیسابقه ثبت کرد. مردم با شگفتی فراوان میدیدند که تصویر روی پرده به زبان شیرین فارسی سخن میگوید و ترانههای بومی میخواند. داستان فرار جعفر (با بازی خود سپنتا) و گلنار از چنگ راهزنان خوزستان به سرکردگی قلیخان و پناه بردن به بمبئی، استعارهای از آرزوی جامعه برای برقراری نظم، امنیت و فرار از بیقانونی اواخر عهد قاجار بود.
بهای سنگین اولین بودن؛ سنگباران نخستین ستاره زن سینما
هرچند اکران «دختر لر» نقطه عطفی در تاریخ سینمای ایران شد و صنعت سینما را به سودآوری رساند، اما بهای اجتماعی این موفقیت برای بازیگران آن، به ویژه صدیقه سامینژاد، بسیار گران تمام شد. او که با شجاعت بینظیر خود تابوی حضور زنان مسلمان در سینما را شکسته بود، مورد تکفیر و غضب شدید بخشهای متعصب جامعه قرار گرفت.
سامینژاد بعدها در سال ۱۳۴۹ خورشیدی در مستند تاریخی «سینمای ایران: از مشروطه تا سپنتا» ساخته محمد تهامینژاد، با چشمانی اشکبار از آن دوران یاد کرد و گفت که به دلیل بازی در این فیلم، خانوادهاش او را طرد کردند و او در خیابانها همواره مورد هجمه و توهین لفظی مردم قرار میگرفت؛ به طوری که مجبور بود با مستحفظان مخصوص و چهرهای پوشیده تردد کند تا هدف پرتاب سنگ و شیشه قرار نگیرد.
او پس از بازی در دو فیلم سپنتا، برای همیشه هنر بازیگری را رها کرد و سی سال پایانی عمر خود را در گمنامی و انزوای مطلق در تهران گذراند؛ تا جایی که جامعه هنری گمان میکرد او دهها سال پیش درگذشته است.

خشم شاه بر شاعر؛ تولد اولین سانسور در تاریخ سینما
سپنتا پس از حماسه «دختر لر»، به ساخت فیلمهای تاریخی و هویتبخش روی آورد. اثر بعدی او، فیلم «فردوسی» بود که در سال ۱۳۱۳ خورشیدی و همزمان با جشنهای بینالمللی هزاره فردوسی در طوس تولید شد. این اثر حماسی که هدفش بزرگداشت شاعر پرآوازه ملی بود، به عنوان نخستین اثر سانسور شده در تاریخ سینمای ایران ثبت شد.
هنگامی که نسخه اولیه فیلم در یک نمایش خصوصی برای رضاشاه به تصویر درآمد، شاه به شدت از صحنههایی که در آن فردوسی با زبان شعر به سرزنش سلطان محمود غزنوی میپرداخت و از بدعهدی او گلایه میکرد، برآشفت. از نظر دستگاه حاکمه استبدادی، نشان دادن تضعیف یا سرزنش یک شاه توسط یک شاعر، پیامی خطرناک برای جامعه داشت و ساختار قدرت مطلقه را مخدوش میکرد.
در نتیجه، سپنتا ناچار شد بازیگر نقش سلطان محمود را تغییر دهد و صحنههای دربار را مجددا فیلمبرداری کند. نصرتالله محتشم جایگزین بازیگر قبلی شد و فیلم به سرعت اصلاح شد تا به جشنهای هزاره برسد. متأسفانه نسخه نهایی و اصلی این فیلم نفیس تاریخی مفقود شد و امروزه تنها یک نسخه مرمتشده کوتاه ۲۰ دقیقهای از آن در تاریخ سینمای ما باقی مانده است.
این ماجرا نشان داد که برخورد حاکمیت با سینماگران بومی همواره آمیزهای از بدبینی و نظارت سختگیرانه بوده است؛ همانطور که ابراهیم مرادی نیز برای دریافت مجوز ساخت فیلم سالها در راهروهای نظمیه سرگردان بود و در نهایت به او گفته شد به جای مسائل اجتماعی، برود و از زندگی مفاخری چون سعدی و حافظ فیلم بسازد.
رویای خاکستر شده؛ چگونه کارگردان بزرگ، کارمند نساجی شد؟
سپنتا در هندوستان فیلمهای فاخر دیگری نظیر «شیرین و فرهاد» (۱۳۱۴)، «چشمهای سیاه» (۱۳۱۵) و «لیلی و مجنون» (۱۳۱۶) را با تکیه بر متون کلاسیک فارسی و با سطح کیفی بسیار بالاتر از استودیوهای نوپای داخلی کارگردانی کرد. در شهریور ۱۳۱۵ خورشیدی، او سرشار از امید و به همراه همکار هندی خود «جهلان»، مدیر کمپانی فیلمسازی ایست ایندیا، با تجهیزات کامل به ایران آمد.
آرزوی بزرگ سپنتا، تأسیس نخستین استودیو فیلمبرداری مجهز و مدرن ملی در تهران بود تا هنر نمایش کشور را که پس از انزوای اوگانیانس دچار رکود شده بود، احیا کند.
اما برخورد سرد و کارشکنانه دیوانسالاری پایتخت، تمام رویاهای او را به خاکستر تبدیل کرد. مأموران دولتی به جای استقبال از این کارآفرین فرهنگی، بر سر راه ترخیص دستگاهها و ثبت استودیو موانع بیشمار قانونی ایجاد کردند. از سوی دیگر، نمایندگان با نفوذ کمپانیهای توزیع فیلم خارجی در تهران که رونق سینمای ملی را تهدیدی جدی برای سودهای کلان خود میدیدند، با لابیگریهای گسترده کارشکنی کردند.
جهلان هندی که از این حجم از سنگاندازی ناامید و هراسان شده بود، پروژه را رها کرد و به بمبئی بازگشت. سپنتا نیز که دو سناریوی درخشان به نامهای «عمر خیام» و «جغد سیاه» را برای ساخت در دست داشت، خواستار بازگشت به هند شد؛ اما بیماری سخت مادرش مانع از خروج او گشت. او ناچار در ایران ماند و با قلبی شکسته و روحی افسرده، سینما را که عشق اول و آخر زندگیاش بود رها کرد.
او برای گذران معیشت خود و خانوادهاش، مجبور شد به کارمندی دفتری در دبیرخانه کارخانه ریسندگی و بافندگی صنایع پشم در اصفهان رضایت دهد. این دگردیسی شگفتانگیز و غمانگیز، نمادی از فرار نخبهها و خاموش شدن نبوغ در بستر ساختارهای ناسازگار زمانه بود.

نجوای صامت پاییز در انزوای نصفجهان
عبدالحسین سپنتا با وجود دوری اجباری از پرده نقرهای، هرگز شعله دغدغههای فرهنگی خود را خاموش نکرد. تسلط فوقالعاده او بر زبان انگلیسی موجب شد تا از سال ۱۳۲۶ خورشیدی به عنوان منشی و مترجم رسمی کنسولگری انگلستان در اصفهان استخدام شود. پس از لغو فعالیت کنسولگری در اواسط دهه ۱۳۳۰، او به عنوان معاون اجرایی طرح عمرانی و بهداشتی معروف به «اصل چهار ترومن» در اصفهان خدمات شایانی به مردم محروم منطقه ارائه داد.
او همچنین به کانون روزنامهنگاری اصفهان جان تازه بخشید و از ۲۰ بهمن ۱۳۲۲ خورشیدی هفتهنامه مستقل «سپنتا» را منتشر کرد که انتشار منظم آن با وجود فشارهای مالی و سیاسی فراوان تا سال ۱۳۳۲ دوام آورد.
هفتهنامه او با تکیه بر اصول اخلاقی و مدنی، ارگان مدافعان حقوق طبقات ضعیف جامعه بود. او در کنار فعالیتهای مطبوعاتی، شعر میسرود و با تصحیح دیوان شاعرانی چون دهقان سامانی و گلشن، نقش بسزایی در حفظ میراث ادبی اصفهان ایفا کرد. سپنتا در سالهای پایانی زندگی (۱۳۴۵ تا ۱۳۴۸ خورشیدی) بار دیگر دلتنگ دوربین فیلمسازی شد و با یک دوربین کوچک هشتمیلیمتری شخصی، فیلم کوتاه و شاعرانهای به نام «پاییز» ساخت. این فیلم کوتاه صامت، گویی بازنمایی تصویری از خزان غریبانه عمر خود او بود که در سکوت نصف جهان سپری میشد.
میراثدار نغمههای گمشده؛ از فیزیک صوت تا نجات صداهای عهد ناصری
میراث فرهنگی و نبوغ عبدالحسین سپنتا در وجود تنها فرزند فرهیختهاش، دکتر ساسان سپنتا تداوم یافت. ساسان که در ۱۲ مرداد ۱۳۱۳ خورشیدی در بمبئی متولد شده بود، مسیر پدر را در مسیرهای نوین آکادمیک ادامه داد. او پس از تحصیل در رشتههای ادبیات فارسی، زبانشناسی و الکترونیک، به درجه استادی تمام در دانشگاه اصفهان رسید و دپارتمان زبانشناسی این دانشگاه را پایهگذاری کرد.
تحقیقات فیزیک صوتی و تلاشهای ساسان سپنتا در حوزه احیای موسیقی ملی ایران بینظیر بود. او نواختن ویولن را نزد اساتیدی چون صبا، خالقی و وزیری آموخته بود. ساسان سپنتا در سال ۱۳۳۸ با ابداع تمهیدات الکترونیکی منحصربهفرد، لولههای مومی مخروبه و قدیمی فونوگراف (حافظالاصوات) متعلق به دوران ناصرالدین شاه و قاجار را بازیابی صوتی کرد.
او با این تمهیدات، نخستین صداهای ضبط شده در تاریخ موسیقی ایران، از جمله صدای اساتید بنام آواز و نوازندگی آن روزگار را بازآفرینی کرد و بر روی نوارهای مغناطیسی ضبط نمود تا برای همیشه از نابودی قطعی نجات یابند. او تا زمان مرگش در سال ۱۳۹۳ آثار و مقالات علمی گرانبهایی در بررسی تاریخ تحول ضبط موسیقی در ایران به یادگار گذاشت.
لودرها بر علیه تاریخ؛ مزار پدر سینمای ناطق زبالهدانی شد
عبدالحسین سپنتا سرانجام در هشتم فروردینماه ۱۳۴۸ خورشیدی در سن ۶۱ سالگی در اصفهان دار فانی را وداع گفت. پیکر او را در یک مقبره خانوادگی طاقیشکل در حاشیه آرامستان تاریخی تخت فولاد اصفهان (در نزدیکی تکیه میرفندرسکی و در همسایگی بزرگانی چون بیبی مریم بختیاری و صمصامالسلطنه) به خاک سپردند. اما طنز تلخ تاریخ آنجا بود که پدر سینمای ناطق، حتی در بستر خاک نیز از آشفتگی اداری و بوروکراسی در امان نماند.
در اواسط دهه ۱۳۸۰ خورشیدی، سقف بنای طاقیشکل مقبره خانوادگی سپنتا به دلیل فرسودگی شدید در خطر فروریختن قرار گرفت. ساسان سپنتا، فرزند وی، با دوندگیهای مداوم و به منظور نجات این بنای یادبود، موفق شد مجوز شرعی نبش قبر را از امامجمعه وقت اصفهان دریافت کند تا اجساد موقتا چند متر آنطرفتر منتقل شوند و پایههای طاق استحکامبخشی شود. از آنجا که زمین مزار دارای سند مالکیت خصوصی بود، شهرداری نیز مجوز بازسازی را تایید کرد. خانواده قصد داشتند با دیوارکشی دور مزار، از تبدیل شدن این مزار فرهنگی به زبالهدانی و پارکینگ عمومی جلوگیری کنند.
اما درست در زمان اجرای دیوارکشی، مسئولان وقت گورستان تاریخی تخت فولاد با این استدلال که این مزار باید جزو مجموعه عمومی تخت فولاد باشد، مانع کار شدند. این مناقشه اداری و فرساینده منجر به فاجعهای اسفبار شد؛ دیوارهای بازسازیشده توسط خانواده شبانه با بولدوزر تخریب شد، در آهنی نصبشده غارت گردید و مزار سپنتا عملا به زمینی بایر تبدیل گشت.
امروز اگر کسی در جستجوی مزار نخستین کارگردان سینمای ناطق ایران به حاشیه تخت فولاد اصفهان برود، با زمین بایری مواجه میشود که به پارکینگ خودروها و محل تخلیه زبالهها بدل شده و حتی سنگ مزار سپنتا نیز در جریان این جابهجاییها ناپدید گشته است. تابلوی یادبود فلزی و رنگوروفته مزار، تمام سهم این ستاره بزرگ از تاریخ هنر و فرهنگ میهن است.

طنین جاودان صدایی که خاموش نمیشود
عبدالحسین سپنتا تجسم عینی اراده، دانش عمیق و عشق بیپایان به هویت ملی بود. او در دورانی که مادیگرایی و عافیتطلبی بزرگترین آفت روشنفکری بود، تمام دارایی و زمان خود را صرف کرد تا به پرده نقرهای هویت ببخشد. اگرچه او مغلوب کارشکنیها و بوروکراسی عهد خود شد و مسیر زندگیاش به کارخانهای نساجی ختم گشت، اما آثار فاخر او همچنان چراغ راه سینمای نجیب و معناگرای ایران است.
اکنون و در سالگرد میلاد این اندیشمند نستوه، به نظر میرسد زمان آن فرا رسیده است تا متولیان میراث فرهنگی و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، غبار بیمهری را از مزار غریبانه او در نصف جهان بزدایند. بازسازی مزار سپنتا در تخت فولاد و تبدیل خانه تاریخی او در اصفهان به موزه فیلم و سینما، کمترین ادای دین به مردی است که به سینمای ایران زبان گفتوگو بخشید. نام عبدالحسین سپنتا همواره چون ستارهای تابان بر تارک فرهنگ ایران خواهد درخشید؛ صدایی که هرگز در بادهای فراموشی خاموش نخواهد شد.
۵۹۲۴۴





اضافه کردن دیدگاه